X
تبلیغات
♥ღ... چـــــرا جــــدایــ ـــی؟ ...♥ღ

♥ღ... چـــــرا جــــدایــ ـــی؟ ...♥ღ

..هیچ وقت فراموش نکن که تنها یك تنها می داند كه تنهایی تنها درد یك تنها نیست..

جـــدایـــــ ـی خـــراشـ ـی اســت كـه تــا ابــد بــر صــورـت
احســ ـاس مـی مــانــد ـ ـ ـ





سلام دوستان عزیز
آدرس وبلاگ جدیدم رو اینجا میذارم
خوشحال میشم سر بزنید و نظرتون رو بگید


س...ک...و...ت
http://asimehsar29.blogfa.com
نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 23:49 توسط فریبرز|


سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

                                         ولى دل به پائيز نسپرده ايم

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ايم                              

                       اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

اگر خون دل بود، ما خورده ايم                     

                                           اگر دل دليل است، آورده ايم

       اگر داغ شرط است، ما برده ايم       

                                         اگر دشنه دشمنان، گردنيم

اگر خنجر دوستان، گرده ايم                      

                   گواهى بخواهيد، اينک گواه

همين زخم هايى که نشمرده ايم!                  

                                          دلى سر بلند و سرى سر به زير

از اين دست عمرى به سر برده ايم
...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 14:57 توسط فریبرز| |

http://awsassets.wwf.org.au/img/fs_footprint_in_sand_at_sunset_over_dunes_800x600_4391.jpg


به کجا چنین شتابان؟!

                    گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا,هوس سفر نداری؟

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما ...                        

     چه کنم که بسته پایم ...

به کجا چنین شتابان؟                                             

             به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را                 

                         چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران                             

            برسان سلام ما را ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 15:6 توسط فریبرز| |

http://axgig.com/images/46760178308987564969.jpg


تو چه گفتی سهراب ...؟!

قایقی خواهم ساخت ...

با کدوم عمر دراز ؟!

نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند

با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد

سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت

پس بگو ای سهراب ...

 شعر نو خواهم ساخت

بیخیال قایق ...

یا که میگفتی ...

تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

این سخن یعنی چه؟

با شقایق باشی... زندگی خواهی کرد

ورنه این شعر و سخن

یک خیال پوچ است

پس اگر میگفتی ...

تا شقایق هست، حسرتی باید خورد

جمله زیباتر بود

تو ببخشم سهراب ...

که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم

بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا

بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم

زندگی رویا نیست

زندگی پردرد است

زندگی نامرد است، زندگی نامرد است ...!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 21:15 توسط فریبرز| |




بهار آغاز می شود

وقتی که میگویم دوستت ندارم

به چشم هایم نکاه نکن

من هیچ وقت دروغگوی خوبی نبوده ام!!!

لبخند که میزنی

در سردترین فصل سال هم که باشم

بهار آغاز خواهد شد!!!

درخت ها مرا به یاد تو می اندازند

آدم ها می آیند

زیر سایه آرامش بخشت

درد دل میکنند ...

میگریند ...

و زخمی به یادگار بر قلبت می نهند و می روند!!!

سلام عشق من

هر کجای دنیا که می خواهی باش

من احساسم را با همین دست نوشته ها

به قلبت خواهم رساند

مطمئن باش!

این شاخه نازک سرنوشت

تحمل وزن هردویمان را نداشت!

بالاخره یک روز میشکست!

شاید این تنها دلیلی بود که من

دستهایت را ول کردم و

از چشمهایت افتادم!!!

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 14:5 توسط فریبرز| |




پشت این کوه بلند

لب دریای کبود

 دختری بود که من

سخت می خواستمش

و تو گویی که گالی

آفریده شده بود

 که منش

دوست بدارم پرشور

و مرا دوست بدارد شیرین

و شما می دانید

آه ای اخترکان خاموش

که چه خوش دل بودیم

من و او مست شکر خواب امید

 و چه خوشبختی پاک

 در نگاه من و او می خندید

 وینک ای دخترکان غماز

گر نه لالید و نه گنگ

بگشایید زبان

و بگویید که از

یک بهتان

چون شد این چشمه غبار آلوده

و میان من و او

 اینک این دشت بزرگ

اینک این راه دراز

 اینک این کوه بلند ...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 18:9 توسط فریبرز| |

http://media.afsaran.ir/sijMx7_535.jpg

http://th01.deviantart.net/fs9/300W/i/2006/009/3/a/Farewell_by_Kencho.jpg



جایی هست که ...

کم میاری ، ...

از اومدنا، رفتنا، شکستنا ...

جایی که فقط می خوای یکی باشه

بمونه، نره، واسه همیشه کنارت باشه ...
.
.
.

من الان اونجام !!!
.
.
.

تو کجایی ؟ ... !
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 3:32 توسط فریبرز| |

http://yass00.persiangig.com/27709401123655895105.jpg


این زندگی غمزده غیر از قفسی نیست

تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست

این قدر نپرسید کجا رفت و کی آمد

اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 4:53 توسط فریبرز| |

http://www.loo3.com/loo3/406/bache%20ha%20(12).jpg



ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غمها، یکی

فکر ساده، درک کم، اندوه کم،
شادمان با کودکان دم می زدم

ای خوشا آن روزگاران، ای خوشا !
یاد باد آن روزگار دلگشا !

گم شد آن ایام، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان؟

بگذرد آب روان جویبار،
تازگی و طلعت روز بهار،

گریه ی بیچاره ی شوریده حال،
خنده ی یاران و دوران وصال

بگذرد ایام عشق و اشتیاق،
سوز خاطر سوز جان، درد فراق،

شادمانیها، خوشیهای غنی،
وین تعصبها و کین و دشمنی؛

بگذرد درد گدایان ز احتیاج،
عهد را زین گونه برگردد مزاج؛

این چنین هر شادی و غم بگذرد،
جمله بگذشتند، این هم بگذرد ...


نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 4:41 توسط فریبرز| |

http://torresdeltanha.persiangig.com/Www_MyPix__Ir360.jpg



صبر كن ای دل پر غصه در این فتنه و شور

گرچه از قصه ی ما می تركد سنگ صبور

از جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت

ای دریغا كه ز گهواره رسیدیم به گور

تو عجب تنگه ی عابركشی ای معبر عشق

كه به جز كشته ی عاشق نكند از تو عبور

در فروبند برین معركه كه كآن طبل تهی

گوش گیتی همه كر كرد ز غوغای غرور

تیز برخیز ازین مجلس و بگریز چو باد

تا غباری ننشیند به تو از اهل قبور

مرگ می بارد ازین دایره ی عجز و عزا

شو به میخانه كه آنجا همه سورست و سرور

شعله ای بركش و برخیز ز خاكستر خویش

زان كه تا پاك نسوزی نرسی سایه به نور
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 15:20 توسط فریبرز| |

http://meme.zenfs.com/u/d3a11e253f0e6454a692de7fc629263c9cb12396.jpeg



چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم

 بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم

 بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند

 من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم

 خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش

 چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم

بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ

 من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم

سرم ای ماه به دامان نوازش بگذار

 تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم

به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی

 شکوه های شب هجران تو آغاز کنم

 با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای

 از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم

بوسه می خواستم از آن مه و خوش می خندید

 که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم

سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش

 خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 9:45 توسط فریبرز| |

http://www.toppix.org/wp-content/uploads/2012/07/d306c71f165ed8b5d426a1d33d5ba9d4.jpg



دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟...!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 5:44 توسط فریبرز| |

http://alonelyworld.com/wp-content/uploads/2009/06/2334834-3-loneliness3.jpg



 چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند

و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند

چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید

        چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است   
          
    اما کسی نبود همیشه من بودم و

من و تنهایی و

این دفتر شعرم ...
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 16:43 توسط فریبرز| |

http://fc01.deviantart.net/fs43/i/2009/108/f/e/Paris__Je_t__aime__by_C_Hass.jpg



من تمام کتاب هایم را خوانده ام ...

با تمام آهنگ های شا
د دلتنگی ام را رقصیده ام

و بار ها سوراخ ها و ترک های اتاقم را شمرده ام

من ...

تمام حوصله هایم سر رفته

من ...

دلم چیزی تازه میخواهد ...

چیزی که تمام نشود هر بار

و خسته نشود زود

که با من بماند آن قدر ...

تا من ...

تمام شوم آخر ...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 4:48 توسط فریبرز| |

http://persiano.persiangig.com/Nirvana/woRRy_rock_by_PiZZaDreaMs.jpg


مادربزرگ ...

گم كرده ام در هياهوی شهر

آن نظر بند ِ سبز را

كه در كودكي بسته بودی به بازوی ِ من

در اولين حمله ناگهانی ِ تاتار عشق

خمرۀ دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پای ِ راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تكه تكه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 15:13 توسط فریبرز| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ


گن لاغری