♥ღ... چـــــرا جــــدایــ ـــی؟ ...♥ღ

..هیچ وقت فراموش نکن که تنها یك تنها می داند كه تنهایی تنها درد یك تنها نیست..

جـــدایـــــ ـی خـــراشـ ـی اســت كـه تــا ابــد بــر صــورـت
احســ ـاس مـی مــانــد ـ ـ ـ




نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ساعت 23:49 توسط فریبرز|

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 11:30 توسط فریبرز| |

 

چقدر هفتاد هشتاد سال کم است برای دیدن تمام دنیا!
برای بودن با تمام مردم دنیا!
چقدر حیف است که من میمیرم و غواصی در عمق اقیانوس ها را تجربه نمیکنم!
میمیرم و حداقل یکبار زمین را از روی کره ماه نمیبینم!
دلم میخواست چند سال در یک جنگل یا یک روستا زندگی کنم...
چند سالی را هم در چند کشور دیگر با آداب و رسومی دیگر...
دلم میخواست چند کلیسا و معبد و مسجد بزرگ جهان را میدیدم و با پیروان ادیان مختلف حرف میزدم...
دلم میخواست یکبار هم که شده از ارتفاعی بلند و مهیب پرواز میکردم...

""دلم میخواست های من""
زیادند،
بلندند،
طولانی اند...
اما مهمترین دلم میخواستم،این است که انسان باشم
انسان بمانم
چقدر وقت کم است.
تا وقت دارم باید مهر بورزم به همین چند نفر که از تمام مردم دنیا با من نفس می کشند،
باید مهر بورزم به همین جغرافیایی که سهم چشمهای من از جهان است.
وقت کم است باید خوب باشم...
مهربان باشم...
و دوست بدارم همه ی زیبایی ها را...
میگویند: ﺍﻧﺴﺎنهای ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ میروند
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ:
ﺍﻧﺴﺎنهای ﺧﻮﺏ ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻬﺸﺖﺍﺳﺖ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:50 توسط فریبرز| |

 

 

یادمه هشت سالم بود
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه مینو
به صف کردنمون و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویتو ببینیم
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرونو ورداشتن و خوردن
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
واسه همین تو صف موندم
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودنو منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود

الان سی سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزارو رعایت کنم
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن

از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتتو با بیسکوییتای توی
دستت میسنجند!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:45 توسط فریبرز| |

عکس و تصویر مشکل ما در فهم زندگیست... لذت بردن را یادمان ندادند.. همیشه در انتظار به پایان ...

 

مشكل ما در فهم زندگیست ...

لذت بردن را یادمان نداده اند ...!

همیشه در انتظار به پایان رسیدن روزهایی هستیم كه بهترین روزهای زندگیمان را تشكیل میدهند ...

مدرسه، دانشگاه، كار، ...

حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم بدون لذت از مسیر !

و زمانی كه به پایان میرسند حسرت روزهای گذشته را می خوریم ...

غافل از اینکه زندگی همان لحظاتی بود که میخواستیم بگذرند ...

ما همیشه آرزویمان به پایان رسیدن بهترین لحظات زندگیمان است ...!

نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ساعت 11:15 توسط فریبرز| |

 

 

یاد من باشد از فردا صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا ، آب ، زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر تار کدورت از دل
مشت را باز کنم تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نیست پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۳ساعت 11:44 توسط فریبرز| |

 

بابا داشت روزنامه میخوند بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت یه تیکه از روزنامه رو که نقشه دنیا بود رو تیکه تیکه کرد و گفت فرض کن پازله درستش کن!
چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا، با تعجب پرسید: تو که نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
بچه گفت: آدمای پشت روزنامه رو درست کردم دنیا خودش درست شد ...!!!
 
و اینجاست که میشه گفت " آدمای دنیا درست بشن دنیا خودش درست میشه "
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 10:7 توسط فریبرز| |

 

لپ تاپم رو روشن کردم و افتادم توی کوچه پس کوچه های اینترنت

چند تا کوچه رو که دور زدم یهو دیدم آژیر آنتی ویروس محترم به صدا در اومد

فهمیدم ویروس گرفته
رفتم و سریع ویروس رو از بین بردم تا به سیستمم آسیبی نرسونه ...
.
.
.
کارم که تموم شد به حال خودم خندیدم
البته از اون خنده هایی که شاعر میگه : خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
با خودم گفتم: کاش اینقدر که هوای لپ تاپت رو داری ، هوای خودتم داشتی
کاش وقتی گناه می کردی و آژیر دلت داد میزد که: خطر ... خطر
گوش کر شده ات می شنید و به داد دلت میرسیدی تا ویروس گناه آلوده اش نکنه
دلم به حال خودم سوخت
تازه فهمیدم خیلی وقته گناه ها ، آنتی ویروس دلم رو هم خفه کردند ...
نمی دونم چی بگم...
اما خوش به حال اونایی که آنتی ویروس دلشون اورجیناله و هر روز با وصل شدن به خدا آپدیتش میکنن
خوش به حال اونایی که هر شب خودشون رو چک می کنن و اگر گناهی ناخواسته وارد دلشون شده با آنتی ویروس استغفار نابودش میکنن
امروز آنتی ویروس لپ تاپم بهم درس بزرگی داد
یه آنتی ویروس جدید خریدم به نام " استغفار "
از ته دل گفتم: « استغفرالله ربی و اتوب الیه » 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۳ساعت 19:2 توسط فریبرز| |

 

آدم که غمگین می شود

خودش را جدا می کند از جمع

که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند

مورد فراموشی قرار می گیرد

و تنها تر و تنها تر می شود

آنچنان در تنهایی خود غرق می شود

که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد

و این آغاز تلخ یک پایان است

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۳ساعت 10:11 توسط فریبرز| |

 

حرف های زیادی داری ...!

سکوت علامت چیست ؟

نمیدانم علامت رضایت است

یا همان جواب ابلهان خاموشی است

معنی جدیدی به سکوت داده ای

سکوتت را می فهمم

یعنی انتظار ...

 

 " دلنوشته ام در وصف خودم ... "

نوشته شده در شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 12:51 توسط فریبرز| |

 


 

به قول صادق هدایت : ...

گذشته ام که حالم را گرفته

آینده ام که حالی برای رسیدنش ندارم

و حالی که حالم را به میزند!

چه زندگی خوبی ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 21:8 توسط فریبرز| |

http://www.lenzor.com/public/public/user_data/photo/1/274-de7087d010daf251195b373abefbbb8d-l.jpg


یک وقت هایی فکر می کنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد.
هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید.
هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمی کند.
هیچ انجمنی با پسوند«... مردان» خاص نمی شود.
مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند.
این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و درد ها و دنیای زنان می گویند.
در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است.
یکی از همین مرد هایی که دوستمان دارند.
وقتی می خواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مردهای همیشه خسته.
از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع می کنند. و مدام باید عقب باشند.
مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند.
سربازی، کار، درآمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند.
باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوش تیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای درآمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویولن بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویولن می زند توقع داریم که عضو ارشد هیأت مدیره شرکت واردات رادیاتور باشد.

توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه ما را با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردی شان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است.


وقت هایی که داد می زنند

وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند

وقت هایی که چک شان پاس نمی شود

وقت هایی که جواب اس ام اس شب بخیر را نمی دهند

وقت هایی که عرق کرده اند

وقت هایی که کفش شان کثیف است

تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین .

و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر می کنیم که نکند من را برای خودم نمی خواهد برای زیبایی ام می خواهد، نکند من را برای شب هایش می خواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم می خواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیای شان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعا مرد ها،آنقدر ها که داریم نشان می دهیم بد نیستند.

مرد ها احتمالا دل شان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین.
کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل می کنند.
کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب می کنیم...
بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مرد ها از خوشبختی خیلی ساده است

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 9:35 توسط فریبرز| |

 

عیب نداره ک شبا بدون "شب بخیر " می خوابی

عیب نداره ک جمله ی "دوستت دارم " رو نمی شنوی

عیب نداره ک کسی نیست "درد" هاتو بهش بگی

عیب نداره ...     خدا بزرگهدوستت دارم های تو رو میشنوه

حرفاتو ب اون بزن

----اگر تنهاترین تنها شوم

خدا هست

 او جانشین همه نداشتن هاست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:31 توسط فریبرز| |

 

در " نقاشی هایم " تنهاییم را پنهان می کنم،

 

در" دلم " دلتنگی ام را ...

 

در " سکوتم " حرفهای نگفته ام را ...

 

در " لبخندم " غصه هایم را ...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 5:43 توسط فریبرز| |

 

من زبان برگ ها را می دانم ...


مثلا “خش خش” یعنی “امان از جدایی”


پیش از جدایی از درخت،
هیچ برگی خش خش نمی کند

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 16:26 توسط فریبرز| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ


گن لاغری