♥ღ... چـــــرا جــــدایــ ـــی؟ ...♥ღ
..هیچ وقت فراموش نکن که تنها یك تنها می داند كه تنهایی تنها درد یك تنها نیست..
تلخ است پرسه های خیابان عصرها بی چتر زیر نم نم باران عصرها گم کرده ام همیشه خودم را کنار تو در سایه های مبهم و بی جان عصرها حالا ترانه های بنان دل نشین تراند حالا نشسته ایم در ایوان عصرها اما هنوز سایه ی این سرنوشت تلخ افتاده است بر تن فنجان عصر ها گنجشک های حادثه هی برگ می شوند بر شاخه های خشک درختان عصر ها من ابر می شوم و تو را گریه می کنم همراه باد های پریشان عصر ها از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم در کوچه های سر به گریبان عصر ها
![]()

گفتند ننویس ...
رسوا میکند واژه تو را
گفتند نگو کلامت شیدا میکند همه را
ولی مگر میشود
میشود امروز دلم تنگ باشد و هیچ با قلم سر دعوا نداشت
یا که شاید
زیر بار یک شعر خم نشد
اصلا دعوا سر چیست
که من دیوانه ام ؟ مستم ؟
که من چرا از هرچه هست رستم ؟
دعوا سر چیست ؟
سر این واژه های نفرینی من
یا این آیه های نحس آخر روز ؟
گفتند ننویس تا نخوانند
تا ندانند
اما چرا ؟
من با دلم یکرنگم
دلم تنگ میشود روزگارم سرد است
دلم فریاد کند
بیداد میشوم روی سرم
پس چرا نوشتن تلخ است ؟
پس چرا گفتن درد است ؟
پس چرا باید سکوت کرد ؟
باید هیچ نگفت ؟
باید واژه را پنهان کرد ؟
من پیدا هستم
واژه هایم پیداتر
اشک نمیریزم هرگز
اما دلم فریاد اشک است
و شاید هم هویدا تر
دیر زمانیست
من و قلم و کاغذ
همخوابه شده ایم با هم
من فریاد میشوم
قلم میرقصد
و کاغذ می خواندش برای هر چشم محرمی
من بی تاب میشوم
قلم مینویسد
کاغذ حبس میکند
گفتند چیزی ننویس
همه چشم عالم میشود حریص
اما دلم آرام ندارد گویا
نمیتوان رامش کرد
دلتنگ است ...
بی تاب است ...
دیوانه است ... مست است ...
بیچاره است ...![]()

![]()

چقدر غریبند این روزها
روزهایی که سرشار از غیر منتظره هاییست که گویی سالهاست به انتظارشان نشسته ام
غربت این روزها را تاب تحمل ندارم
چه دشوار است فراموشی
و دشوارتر از آن درک این حقیقت که تمام آن... توهمی بیش نبوده است
مدتهاست که زندگی نمیکنم
اما دیگر حتی ادای زندگی کردن را در آوردن هم برایم سخت شده
دیگر حتی کشتن این دقیقه ها هم غیر ممکن شده
کاش فقط بگذرد
دیگر خودم هم خودم را باور ندارم
کاش...![]()
باز باران، بی طراوت، کو ترانه؟!
سوگواری ست،رنگ غصه، خیسی غم،
می خورد بر بام خانه، طعم ماتم.
یاد می آرم که غصه،قصه را می کرد کابوس،بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم، توی جنگل های پوچی، زیر باران مدیحه، رو به خورشید ترانه، رو به سوی شادکامی.
می دویدم، می دویدم، هر چه دیدم غم فزا بود، غصه ها و گریه ها بود،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا، نیست باران، نیست باران، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم، می دویدم مثل مجنون، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران، بی کبوتر، بوف شومی سایه گستر، باز جادو، باز وحشت،
بی ترانه، بی حقیقت، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران، از عبث پر بود و از غم، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها، مرده در این سوگواری…
![]()

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
دل كوچيكم فقط غصه بازی رو مي خورد
بچه بودم چه قدر صاف و رون مي خنديدم
خوبيش اين بود كه از کسی حرف بدی نمی شنیدم
بچه بودم همه هم مثل خودم بچه بودن
نرم و ساده مثل خاک های باغچه بودن
بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود
فکر و خیالم پریشون نبود
بچه بودم همه چي درست می شد ، سخت نبود
هيچكی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود
بچه بودم كسي بي خود منو اذيت نمی كرد
مثل تو ميون بازيا خيانت نمي كرد
بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم
از دست چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم
بچه بودم دلمو هنوز كسی نبرده بود
هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود
بچه بودم كسي مثل تو باهام بد نمی شد
بی توجه از كنار روياهام رد نمی شد
بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود
لا به لای دفترام ،جز دو تا برگ ياس نبود
بچه بودم انقدر از سادگيا دور نبودم
واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم
بچه بودم دلم از هيچكسي ناراضي نبود
فكر و ذكرم پيش هيچ چيزی به جز بازی نبود
بچه بودم بيشتر از اين زمونا در می زدن
اون روزا بزرگترا بيشتر به هم سر می زدن
بچه بودم قلبای تو دفترم حقيقی بود
روی دفتر خاطراتم عكس گل و پروانه بود
بچه بودم روزای هفته شبيه هم نبود
حواسم پهلوی اينكه چي بهت بگم نبود
بچه بودم شادی پر بود تو دل بادكنكم
آخر اون روزا كسي بود كه بياد به كمكم
بچه بودم اگه مثل حالا مجنون مي شدم
از بزرگ شدن واسه ابد پشيمون می شد ![]()
دفتري بود كه گاهي من و تو
مي نوشتيم در آن
از غم و شادي و روياهامان
از گلايه هايي كه ز دنيا داشتيم
من نوشتم از تو:
كه اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بي خواب نخواهد آمد
كه اگر دل به دلم بسپاري
و اگر همسفر من گردي
من تو را خواهم برد تا فراسوي خيال
تا بدانجا كه تو باشي و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتي از من:
من كه تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گريه كردم
با تو خنديدم و رفتم تا عشق
نازنيم اي يار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترين انسانم…
ولي افسوس
مدتي هست كه ديگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!![]()

امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم ...![]()

شبی سرد است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
نیرنگی است و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها سازد پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غمی هست به دل
غم من،لیک غمی غمناک است![]()

شبی غمگین تر از شبهای فرهاد
به یاد لحظه های رفته بر باد
به یاد سروهای سبز و عاشق
نشستم گریه کردم تا شقایق
صدایم یک نیستان بی قراری
غروب و حسرت و چشم انتظاری
به یادت ای عزیز نازنینم
شبی تنها و خاکستر نشینم
از آن آتش که شب را شعله ور کرد
چه بر جا مانده جز خاکستر سرد
شکفته یاد گل در گریه هایم
پر از حرفم اگر چه بی صدایم
به سوگت ای چراغ خانه ی دل
چو کولی می روم منزل به منزل
که تا شاید ز تو یابم نشانه
ز تو ای شاعر هر چه ترانه
تو را می پرسم از اندوه مهتاب
که می گرید به روی بستر آب
تمام چشم را من جستجویم
مگر یابم تو را در روبرویم![]()
باز تنهایم
باز می لرزد پای دل
باز لرزان است دست احساس
باز خواب آلودست کودک اشتیاق ...
باز کفشهای آهنین اراده ام تسلیم زنگار خستگی هاست
باز افتاد جام بلور اتفاق ...و شکست ...
باز من ماندم و راهی بی عبور
چگونه قدم بگذارم بر تکه های شکسته ی دلم ...!![]()

پر شده ام
از تاریکی
همچون خانه ای که
پنجره های اتاق آن یک به یک بسته می شوند ...
نه ماه پیداست
نه چشمک ستاره ای
زل زده ام به تاریکی!
با چند مداد رنگی جویده
که از کودکی ام مانده اند
می خواهم دیوار تنم را نقاشی کنم!
دست می برم روی قلبم
غاری بکشم ...
بعد پایین تر
رودی که تمام غم هایم را با خود ببرد
باد می آید ...
موج رادیو می گوید:
باران می آید
پنجره ها را باز میکنم
بی چتر به خیابان می زنم
تا ببینم خدا مرا چگونه نقاشی خواهد کرد ...![]()

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت![]()

دل وحشت زده در سینه من میلرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
آی همسایه زندانی من
ضربهی دست مرا پاسخ گوی
ضربه دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کردهام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد؟
ضربهای کوفت به دیواره زندان، دستی؟
ضربه میکوبد همسایه زندانی من
پاسخی میجوید
دیده را میبندم
در دل از وحشت تنهایی او میخندم !!![]()

وقتی که گِریم می گیره
دلم می گه مبارکه
قدر اشکاتـــو بدون
هنوز چشات بی کلکه
وقتی که گِریم می گیره
یه آسمون بارونی ام
امّا به کی بگم خدا
من تو دلم زندونی ام
سرمو بالا می گیرم
کسی جوابم نمی ده
خیلی شباست ، یه رهگذر
به گریه هام نخندیدهِ
چه روز و روزگــاریِ ،
منو یه دنیا بی کسی
شدم یه مشت خاطرهِ
یه کوره دل واپسـیِ
می خوان تلافی بکنن
حرمت دل رو بشکنن
دارن به جرم سادگیم
چوب حراجم می زنن
تو این ولایت غریب
دل مرده ها عزیزترند
قحطی عشق ، عاشقاست
قلبای سنگی می خرن...![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




