♥ღ... چـــــرا جــــدایــ ـــی؟ ...♥ღ

..هیچ وقت فراموش نکن که تنها یك تنها می داند كه تنهایی تنها درد یك تنها نیست..

" نوشته هایم تکه هایی از وجود من است


   بخوان تا پازل وجودم را بسازی


  نگاه من پر از حرفهای ناگفته است … "

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 23:49 توسط فریبرز



 

لپ تاپم رو روشن کردم و افتادم توی کوچه پس کوچه های اینترنت

چند تا کوچه رو که دور زدم یهو دیدم آژیر آنتی ویروس محترم به صدا در اومد

فهمیدم ویروس گرفته
رفتم و سریع ویروس رو از بین بردم تا به سیستمم آسیبی نرسونه ...
.
.
.
کارم که تموم شد به حال خودم خندیدم
البته از اون خنده هایی که شاعر میگه : خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
با خودم گفتم: کاش اینقدر که هوای لپ تاپت رو داری ، هوای خودتم داشتی
کاش وقتی گناه می کردی و آژیر دلت داد میزد که: خطر ... خطر
گوش کر شده ات می شنید و به داد دلت میرسیدی تا ویروس گناه آلوده اش نکنه
دلم به حال خودم سوخت
تازه فهمیدم خیلی وقته گناه ها ، آنتی ویروس دلم رو هم خفه کردند ...
نمی دونم چی بگم...
اما خوش به حال اونایی که آنتی ویروس دلشون اورجیناله و هر روز با وصل شدن به خدا آپدیتش میکنن
خوش به حال اونایی که هر شب خودشون رو چک می کنن و اگر گناهی ناخواسته وارد دلشون شده با آنتی ویروس استغفار نابودش میکنن
امروز آنتی ویروس لپ تاپم بهم درس بزرگی داد
یه آنتی ویروس جدید خریدم به نام " استغفار "
از ته دل گفتم: « استغفرالله ربی و اتوب الیه » 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 19:2 توسط فریبرز|



 

آدم که غمگین می شود

خودش را جدا می کند از جمع

که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند

مورد فراموشی قرار می گیرد

و تنها تر و تنها تر می شود

آنچنان در تنهایی خود غرق می شود

که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد

و این آغاز تلخ یک پایان است

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 10:11 توسط فریبرز|



 

حرف های زیادی داری ...!

سکوت علامت چیست ؟

نمیدانم علامت رضایت است

یا همان جواب ابلهان خاموشی است

معنی جدیدی به سکوت داده ای

سکوتت را می فهمم

یعنی انتظار ...

 

 " دلنوشته ام در وصف خودم ... "

نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393ساعت 12:51 توسط فریبرز|



 


 

به قول صادق هدایت : ...

گذشته ام که حالم را گرفته

آینده ام که حالی برای رسیدنش ندارم

و حالی که حالم را به میزند!

چه زندگی خوبی ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 21:8 توسط فریبرز|



http://www.lenzor.com/public/public/user_data/photo/1/274-de7087d010daf251195b373abefbbb8d-l.jpg


یک وقت هایی فکر می کنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد.
هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید.
هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمی کند.
هیچ انجمنی با پسوند«... مردان» خاص نمی شود.
مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند.
این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و درد ها و دنیای زنان می گویند.
در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است.
یکی از همین مرد هایی که دوستمان دارند.
وقتی می خواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مردهای همیشه خسته.
از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع می کنند. و مدام باید عقب باشند.
مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند.
سربازی، کار، درآمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند.
باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوش تیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای درآمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویولن بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویولن می زند توقع داریم که عضو ارشد هیأت مدیره شرکت واردات رادیاتور باشد.

توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه ما را با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردی شان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است.


وقت هایی که داد می زنند

وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند

وقت هایی که چک شان پاس نمی شود

وقت هایی که جواب اس ام اس شب بخیر را نمی دهند

وقت هایی که عرق کرده اند

وقت هایی که کفش شان کثیف است

تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین .

و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر می کنیم که نکند من را برای خودم نمی خواهد برای زیبایی ام می خواهد، نکند من را برای شب هایش می خواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم می خواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیای شان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعا مرد ها،آنقدر ها که داریم نشان می دهیم بد نیستند.

مرد ها احتمالا دل شان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین.
کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل می کنند.
کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب می کنیم...
بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مرد ها از خوشبختی خیلی ساده است

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393ساعت 9:35 توسط فریبرز|





آخرین بار که من از تهِ دل، خندیدم

علتش پول نبود...

انعــکاسِ جُـــک هر روز نبــود

علتش، چهره‌ یِ ژولیده‌ یِ یک دلقک، یا زمین خوردن یک کُور، نبود

من بهِ " من " خنــدیدم !

که چو یک دلقـــکِ گیج

نقش یک خنده به صورت دارم،

و دلم میـــــگرید...!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 19:5 توسط فریبرز|





گذشت زمان التیامی بر زخم ها نیست

یادمان می دهد چگونه با درد زندگی کنیم

نسلی هستیم که روز ها میخوابیم

و شب ها بیداریم !

چون تاریکی شب برامون قابل تحمل تر از "تاریکی" روزهامونه !

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 20:3 توسط فریبرز|




http://sososite.org/wp-content/uploads/2012/08/4675788.jpg


خداوندا ...

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت

مرا تنها تو نگذاری

که من تنهاترین تنهام ، انسانم

خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

تو ای انسان !

بدان همواره آغوش من باز است

شروع کن ...

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من ...

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 14:53 توسط فریبرز|



 

گاهی اوقات اونقدر حرف مونده تو دلت ،

اونقدر دلت میخواد فریادشون بزنی تا همه بدونن چقدر غضه داری ،  اما چه فایده؟!

همه میشنوند جز اونکه باید بشنوه !

به این نتیجه میرسی که سکوت کنی ،

برای همینه میگن "سکوت فریاد هزاران درد است " ...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 22:25 توسط فریبرز|



 
 
سهراب وقتی گفت دل خوشی ها کم نیست چه میدانست روزی میرسد دلخوشی ها کم که هیچ ، تمام میشود
 
میدانی سهراب ؟!...
 
این روزها باید بنویسی دلخوری ها کم نیست ...
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 17:10 توسط فریبرز|



 
حرف های دلم را نوشتم
 
پر از درد
 
پر از غم
 
همه خواندند
 
اتفاقا خوششان هم آمد و لایکش هم کردند
 
برخی هم کپی ...
 
ولی افسوس هیچکس عمق تنهایی ام را درک نکرد ...
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 20:22 توسط فریبرز|



 
 
دلم تاب میخواهد ...
 
و یک هل محکم
 
که دلم هری بریزد پایین
 
هر چه را در خودش تلمبار  کرده است ...
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 20:24 توسط فریبرز|



 

عیب نداره ک شبا بدون "شب بخیر " می خوابی

عیب نداره ک جمله ی "دوستت دارم " رو نمی شنوی

عیب نداره ک کسی نیست "درد" هاتو بهش بگی

عیب نداره ...     خدا بزرگهدوستت دارم های تو رو میشنوه

حرفاتو ب اون بزن

----اگر تنهاترین تنها شوم

خدا هست

 او جانشین همه نداشتن هاست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 12:31 توسط فریبرز|



 

در " نقاشی هایم " تنهاییم را پنهان می کنم،

 

در" دلم " دلتنگی ام را ...

 

در " سکوتم " حرفهای نگفته ام را ...

 

در " لبخندم " غصه هایم را ...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 5:43 توسط فریبرز|




مطالب پيشين
»
» استغفار
» آغاز تلخ یک پایان ...
» سکوت و انتظار ...
» چه زندگی خوبی ...
» و چه "دنیای غمگینی" دارند این "مرد ها" ...
» من به " من " خندیدم ...
» نسل ...
» خداوندا ...
» سکوت ...
Design By : ParsSkin.Com